سلیقه ی مغز شما در مورد موسیقی
ما در اینجا می خواهیم به این بپردازیم که مغز ما چگونه موسیقی را پردازش می کند؟ و اینکه چگونه مجموعه ای از آواها را به ساختارهای قابل فهم برای ما تبدیل می کند، که ما به آنها آهنگ می گوییم و آنها را به خاطر می سپاریم و اینکه چطور تحت تأثیر احساسی از آنها قرار می گیریم.

تحقیقات دانشمندان از دیدگاه عصب شناسی و علم موسیقی توانسته، مخاطبین زیادی را به خودش جلب کند. زمانی که ما به یک موسیقی گوش می دهیم؛ مغز ما درگیر یکسری محاسبات بسیار پیچیده است که انجام این حجم از محاسبات توسط کامپیوترهای کنونی امکان پذیر نیست. آن چیزی که ما به عنوان صدا و موسیقی می شناسیم، پیش از اینکه یک پدیده ی فیزیکی باشد، مخلوق ذهن خود ماست. ارتعاش مولکولهای هوا در مجاورت حلقه ی گوش، یک پدیده ی فیزیکی است، اما فرکانسهای این ارتعاشات به خودی خود هیچ مفهوم قابل درکی برای انسان ندارد؛ در واقع این مغز ماست که با اندازه گیری نرخ ارتعاشات پرده ی گوش، یکسری اطلاعات را به شکل قابل فهمی درمی آورد.شاید این مثال، درک این مسئله را راحت تر بکند؛ همه ی ما می دانیم که امواج الکترومغناطیسی که طول موج آنها در حوزه ی مرئی قرار می گیرد، توسط چشم ما قابل مشاهده هستند و به آن اصطلاحاً طیف مرئی می گوییم. به هر کدام از این موجها یک رنگ خاص، اختصاص داده می شود. نکته ای که وجود دارد این است که این رنگها در واقع وجود خارجی ندارند و این مغز ماست که برای نمایش هر کدام از این موجها یک رنگ را به صورت درونی به آنها اختصاص می دهد.مشکل کور رنگی در بعضی از موارد ناشی از عدم تشخیص صحیح طول موج توسط مغز است؛ به طوری که مغز بعضی از طول موجهای متفاوت را با رنگ یکسانی نشان می دهد. در واقع این نمایش درونی است که مغز برای آنها، نمایش یکسانی را به اشتباه در نظر می گیرد.
بنابراین صدا بیشتر یک اثر درونی است، تا یک پدیده ی فیزیکی.
زمانی که یک موسیقی نواخته می شود، ذهن انسان یک نمایش درونی از آن برای خودش ایجاد می کند، چنین نمایشی ممکن است برای انسانهای مختلف، کاملاً متفاوت باشد، برای درک پیچیدگی محاسبات مغزی برای یک موسیقی این مثال را در ذهن خود مجسم کنید: فرض کنید یک بالش را از دو انتها در دست گرفته اید، افرادی در فاصله های متفاوت از شما قرار دارند که با فاصله ی زمانی مختلف و با شدتهای متفاوت توپهای پینگ پنگی را به قسمتهای میانی بالش پرتاب می کنند. کاری که شما باید انجام بدهید این است که بدون هیچگونه مشاهده ای و تنها بر اساس تکانهای خفیفی که در دو انتهای بالش ایجاد می شود، تشخیص دهید که این افراد چند نفر هستند؟ در چه فاصله ای از شما قرار دارند؟ آیا در حال دور شدن از شما هستند؟ یا اینکه آنجا ایستاده اند؟ و درنهایت اینکه چه کسانی هستند؟ آیا برای شما آشنا هستند، یا خیر؟ در واقع در این مثال شما وظیفه ی مغز را انجام می دهید و توپهای پینگ پنگ مولکولهای هوا و بالش پرده ی گوش شما را ایفا می کند.
عصب شناسان معتقدند که مخچه ی انسان، نقش جالبی در لذت بردن او از موسیقی بازی می کند، این مسئله از این جهت جالب توجه است که مخچه ی انسان به صورت تکاملی مرکز انجام زمان بندیهای مغز و سایر فعالیتهای حیاتی نظیر ضربان قلب انسان است. این بخش مغز در پروسه ی تکاملی خود قدیمی ترین بخشهاست. بنابراین قبول این سخت است که پردازش احساسات در این بخش از مغز بتواند انجام شود، عصب شناسان به این موضوع دست یافته اند که در حین گوش دادن به موسیقی که یک انسان به آن علاقه دارد، فعالیتهایی در بخش مخچه ی مغز مشاهده می شود. برای پاسخ به این سوال آنها از روشی استفاده کرده اند که به عنوان آنالیز کاربردی شناخته میشود. آنها نشان دادند که برخلاف اعتقادی که برای مدتهای طولانی وجود داشت، به نظر می رسد که مخچه در برانگیختگی برخی از احساسات انسان نقش بازی می کند، به خصوص در نحوه ی لذت بردن انسان از ریتمهای موسیقی، زمانی ما به یک موسیقی گوش می دهیم که به آن علاقه مند هستیم و از آن لذت می بریم، گوش ما نه تنها سیگنالهای صوتی به بخش پردازشگر شنوایی در مغز می فرستد، بلکه بخشی از آن را به طور مستقیم به مخچه می فرستد. زمانی که آهنگ نواخته می شود، مخچه که زمان بندیهای مغز را انجام می دهد، خودش را با ریتمهای موسیقی هماهنگ می کند و به عبارت دیگر همزمان می کند. در واقع لذتی که از شنیدن موسیقی در ما ایجاد میشود به خاطر نوع بازی است که مغز با خودش انجام می دهد.زمانی که آهنگ ادامه پیدا می کند، مخچه تلاش می کند که ادامه ی موسیقی را لحظه به لحظه حدس بزند و این حدس زدن باعث ایجاد لذت و خوشی در ذهن انسان می شود؛ این لذت زمانی بیشتر است که توقع ذهنی مغز درست نباشد و چیز جدید و جالبی شنیده شود. این بازی برای مغز بسیار لذت بخش و خوشایند است و برای همه اتفاق می افتد؛ با این حال باید توجه کرد که این تنها مخچه نیست که باعث لذت بردن انسان از موسیقی می شود.
باید توجه کرد که همه ی ما انسانها از یک نوع موسیقی لذت نمی بریم و سلیقه های مختلفی داریم، مطالعات نشان می دهد که نوع موسیقی که انسان در سنین نوجوانی گوش می دهد، نقش بسیار تعیین کننده ای در سلیقه ی موسیقی او در سالهای آینده ی زندگی بازی میکند، دلیل اصلی این است که مغز انسان از ابتدا تا دوران نوجوانی دائماً در حال رشد کردن و اندوختن اطلاعات انسان است، در دوران نوجوانی مغز کاملاً به رشد کامل خود رسیده است و از این به بعد سعی در مرتب کردن اندوخته های خود و دسته بندی اندوخته های جدید و برچسب زدن به آنها دارد. بنابراین بخشهایی از مغز دائماً در حال برچسب زدن به اطلاعات دریافتی و ارتباط دادن خاطراتی هستند که برای انسان مهم است.
اکنون به چند نکته ی جالب دیگر اشاره می کنیم:
موسیقی های شادی بخش و لذت آور برای انسان که باعث تقویت احساسات انسان می شود، در واقع بخشهای زیادی از مغز را تحریک می کند. نکته ی جالب در اینجاست که پاسخ مغز به تحریک ناشی از چنین موسیقی هایی شبیه پاسخی است که مغز در صورت استفاده از مواد مخدر به انسان می دهد، هر چند که تبعات منفی مانند اعتیاد در بر ندارد. بنابراین گوش دادن به موسیقی توصیه می شود، به خاطر اینکه می تواند نقش بسیار شادی آور در انسان داشته باشد و البته بدون تبعات جانبی.شاید به این نکته توجه کرده باشید که گاهی، بخشهایی از موسیقی در حافطه ی انسان می ماند و دائماً در حال تکرار کردن آن است، این یکی از مشکلاتی است که در واقع به علت اختصاص دادن به بخشی از حافظه به آن موسیقی اتفاق می افتد و به اصطلاح به آن کم گوش گفته می شود. علت این پدیده هنوز خیلی شناخته شده نیست، ولی چیزی که می توانیم بگوییم این است که در افراد با وسواس فکری بالا، چنین مشکلاتی شایع تر است.
مغز ما در پروسه ی تکاملی، قابلیت پردازش و لذت بردن از موسیقی را پیدا کرده؛ که یک دلیل تکاملی بودن این پدیده وجود آن در فرهنگها، مکانها و نقاط مختلف جغرافیایی و در طول اعصار و زمانهای مختلف است. سؤالی که در اینجا مطرح می شود این است که آیا موسیقی در پروسه تکاملی به عنوان یک نیاز مستقل به وجود آمده؟ و یا اینکه تصادفی و در پاسخ به نیازهای دیگر؟ گرچه در این زمینه اتفاق نظر وجود ندارد، ولی اکثر دانشمندان و محققین معتقدند که موسیقی به عنوان یک فعالیت اجتماعی مطرح بوده و توانسته همبستگی بین نژادها و تیره های مختلف و متعلق به یک مرز جغرافیایی را همیشه حفظ بکند.
موسیقی توانسته باعث احساسات مشترک بین مردمی شود که به یک فرهنگ و یک مرز جغرافیایی تعلق دارند. به عنوان مثال: گوش دادن به سرود ملی برای مردمی که واقعاً به کشورشان عشق می ورزند، همیشه توأم با برانگیخته شد ن احساسات عمیق است. به نظر می رسد که موسیقی بسیار زودتر از فعالیتهای ادراکی دیگر نظیر سخنرانی ایجاد شده باشد.
ما می دانیم که زمانی که یک کودک شروع به صحبت می کند ابتدا لغات و گرامر زبان را یاد می گیرد، یک راه آسان برای یادگیری آن از طریق شعر و آهنگ است. آهنگ و موسیقی برای مغز که در حال توسعه است، یادگیری را ساده تر می کند، شعرهایی که در زمان کودکی می آموزیم نمونه هایی از آن است.بنابراین گوش دادن به نوع خاصی از موسیقی باعث می شود که مغز، آن را به یکسری از خاطرات انسان گره بزند و بعدها با شنیدن موسیقی مشابه به یاد آن خاطرات بیفتد. همچنین در دوران نوجوانی که شخصیت انسان در حال شکل گیری است، احساسات انسان بسیار قوی می شود و همین امر باعث می شود که گوش دادن به نوع خاصی از موسیقی در این دوران احساسات انسان را با آن در آمیزد.
منبع: مجله هنر موسیقی (شماره ی 120)
گرد آورنده : یوسف ناصرزاده